باد ، آرام و رها
میزند بوسه گرم
بر لب و گونه سبزینه ، بید
به سر انگشت لطیف
می نوازد به محبت و صفا
شاخه های شاد و سرد
میخزد از لابلای برگها
میزند شیرجه ، ز اوج شاخسار
بر سر آب نشاط
بر رخ برکه فرتوت و پر از ماهی دایم نگران
جای پایش
پر از ، لرزش ماهواره اموج روان
که دل انگیز و صفا بخش
به یاد هست ، هر آن
می وزد از لب آب
خوش نسیم خنکش هست خوشایند
برایم بی تاب
در هوای کسل تب زده ی گاه نهار
نرم و آرام به سنگی بزنیم تکیه خاموشی خود
بکشیم دست و دل خستگی ، پر تب را
به ته سایه بید
خستگی را بزداییم از تن
کاش میشد که نسیم،
بوزد سوی کویرِ خشکِ تنهایی دل
بنشاند غبار
برساند ز اوج
از دل ابر سیاه
فوج زیبای شکوه قطرات بارش
بشود سبز کویر
بزند غنچه خندان سر هر خار عبوس
بزداید ز سر زشتی دل
حرص و آز و طمع ، کبر و ریا
زنگ و غبار
و به گلخانه ی روح
بذر ایثار و صفا و بخشش
بنشاند به مهر
و بپوشد به تنش خرقه گل رنگ و پر از غنچه هر نیکی را
قاسم لبیکی جمعه 1401/5/14 تهران
برچسب:
نویسنده: کیان کریمی