به شبی که ستاره شد عیان ، تو حدیث عشق ز رخش بخوان
روی خط پیشانی شبان ، جلوه ی شباهنگ آسمان
رخ او چو ماه ده است و چهار ، چه درخششی کند آن نگار
به درون ظلمت بس گران ، چه تلألویی کند آن چمان
هر کرشمه اش کرده جان فشان ، نوجوان و پیر ، کودک و جوان
پشت ابر نگاه ، رخ نموده نهان ، در نسیم شبی جلوه کرده عیان
گفته همرهان ، تن بَرید و جان ، در سیاهی شب ، سوی همدلان
هرکه با من است ، مرد این میدان ، اوج روح اوست ، نزد بی کران
بُرده هوش و دل ، از وجود یار ، همچو سوسنی ، در دل بهار
شاد و شادمان ، گشته همرهان ، بُرده حزن و غم ، ز تن و ز جان
در کمال عقل ، عزم استوار ، اوج اختیار ، آب خوشگوار
کفه دستی ، پُر ز آب روان ، از فتوتش بر زمین ریزان
نیزه هر طرف ، گشته چون شعاع ، بر محیط آن ، زیور رها
به گهی که سقای قهرمان ، آبی آورد سوی کودکان
دست شده قلم ، روی کاغذ فهم ، رنگ لاله ها ، نقش بر فضا
درشهر جفا ، موسم خزان ، شعر ناب وفا ، شد جوانه زنان
ساقی بی ساق ، مَشک بر دندان ، ناوکان رقصان ، مَشک او گریان
بوسه پیکان ، قلب قهرمان ، انتظار آب ، بر لب عطشان
مانده یار و نگار جاودانه شعار ، مرگ با عزت به ز هر ذلت
دست و سر وَ گلو گودال مهان ، روز روشنش همچو ارغوان
رخ نموده سرخ در گه تیمار ، رفته زیر تیغ ، گشته جان نثار
با لب عطشان ، تیغ بر دستان ، چه شجاعتی ، داده اند نشان
روز زور و شور ، حق و پر غرور ، در نبرد سختِ ، جهلِ با شعور
هفتاد و دو نور ، بال و پر زنان ، در ظهری غمین ، سوی حق دوان
چله ی غمِ ، ماهِ ره گشا ، گشته دشت و صحرا چه با صفا
از نشان عدل ، جمع همدلان ، تا دشت رها ، از همه جهان
قاسم لبیکی پنج شنبه ۱۴۰۲/۶/۹ تهران
برچسب:
نویسنده: کیان کریمی